حكيم ابوالقاسم فردوسى

295

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آمدن كاووس و خسرو نزديك هوم شهريار ايران از شنيدن اين سخن پر از انديشه شد و به نزديك آن مرد پرهيزگار بيآمد . چون هوم آن سر و تاج شاهان را بديد ، بر ايشان به داد آفرين بكرد . آن شهرياران نيز آفرين پروردگار گيهان آفرين را بر او بخواندند . آنگاه كاووس شاه به هوم گفت : يزدان را سپاس مىگذارم و به دو پناه مىبرم كه رخسار اين مرد يزدان پرست توانا و با دانش و نيرومند را بديدم . هوم پرستنده در پاسخ او گفت : اين سرزمين به داد تو آباد بادا . روزگار به اين شاه نو فرخنده باد و دل بدسگالانش نيز كَنده باد . بدان كه آن هنگامى كه شهريار به گنگ دژ مىرفت ، من در اين كوهسار ، پرستنده بودم . پس ، از پروردگار گيهان آفرين بخواستم تا روى زمين را به دو آباد دارد . و چون او باز آمد ، شاد و خندان شدم و در پيشگاه يزدان به نيايش پرداختم . تا اين كه شبى ناگهان سروش خجسته ، آن نهان را بر من آشكار بساخت و شنيدم كه از آن دهار بىبُن خروشى برآمد . پس بر آن آواز گوش نهادم . كسى به زارى بر گنج و تاج و تخت پيلسته و سپاه و كشورش مىگريست . از فراز كوه به سوى آن دهار تنگ بيآمدم و اين كمندى را كه بجاى كستى دارم ، در دست گرفتم . ناگهان سر و دوش افراسياب را بديدم كه درون آن دهار ، جاى خوابى را براى خود بساخته بود . پس او را با كمند خود به سختىِ سنگ ببستم و آن بيچاره را از آن دهار تنگ به بيرون كشيدم . ليك از بس كه خواهش بكرد ، آن كمند را بر او سست كردم . او نيز چون به پيش اين آب رسيد ، بند بگشود . و اكنون او در اين آب ناپديد گشته است . ولى بدان كه اگر بخت بد بر او بازگردد ، از براى مِهرى كه او به گرسيوز دارد ، خون او خواهد جنبيد . اينك اگر شهريار بلند فرمان دهد ، برادر افراسياب را پاى در بند ، بدينجا آورند و بر دوش او چرم گاو بدوزند تا ديگر هيچ زور و توانى برايش نماند . آنگاه چون افراسياب آواز او را [ از درد ] بشنود ، بىدرنگ از دريا بيرون آيد .